اخلاق نت , اخلاق , مهدویت

 345 مهمان حاضر

عضویت

ورود اعضا

پشتیبانی

تماس با ما

تلفن تماس

  • امروز يكشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۹۴

    .: کلید واژه های پیشنهادی :.

    جدید ترین مطالب سایت



    Image

    سؤال: آيا روايتى كه مى‏فرمايد: «أَلنَّظَرُ إِلى وَجْهِ الْعالِمِ عِبادَةٌ.»(1)؛ (نگاه كردن به چهره ‏ى عالِم عبادت است.) از باب اين است كه انسان را به ياد خدا مى‏اندازد؟
    جواب: بله، در روايت است كه از حضرت عيسى ـ عليه‏السّلام ـ سؤال كردند:
    يا رُوحَ اللّه‏ِ مَنْ نُجالِسُ؟ فَقالَ ـ عليه‏السّلام ـ : جَالِسُوا مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللّه‏َ رُؤْيَتُهُ، وَ يَزِيدُ فِى عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ، وَ يُرَغِّبُكُمْ فِى الاْآخِرَةِ عَمَلُهُ.»(2)

     

    اى روح خدا، با چه كسى مُجالست و هم نشينى كنيم؟ فرمود: با كسى كه ديدن او شما را به ياد خدا مى‏آورد، و سخن او بر دانش شما مى ‏افزايد، و عمل او شما را به آخرت علاقمند مى‏كند.
    و نيز در روايت دارد كه:
    «أَلنَّظَر إِلَى الْكَعْبَةِ عِبادَةٌ، وَ النَّظَرُ إِلَى الْوالِدَيْنِ عِبادَةٌ، وَ النَّظَرُ فِى الْمُصْحَفِ مِنْ غَيْرِ قِراءَةٍ عِبادَةٌ، وَ النَّظَرُ إِلى وَجْهِ الْعالِمِ عِبادَةٌ، وَ النَّظَرُ إِلى آلِ مُحَمَّد ـ عليهم‏السّلام ـ عِبادَةٌ.»(3)
    نگريستن به كعبه عبادت است، نگاه كردن به پدر و مادر عبادت است، نگريستن به صفحه‏ى قرآن [حتّى] بدون خواندن آن، عبادت است، نگاه كردن
    به روى عالِم عبادت است، و نگاه كردن به اهل بيت حضرت محمّد ـ صلّى‏اللّه‏عليه وآله‏وسلّم ـ عبادت است.
    و عامّه از عايشه روايت كرده‏اند كه:
    «أَبُوبَكرٍ أَطالَ النَّظَرَ إِلى وَجهِ عَلِىٍّ ـ عليه‏السّلام ـ . قَيْلَ لَهُ: لِمَ تُطِيلُ النَّظَرَ إِلى وَجْهِهِ. قالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللّه‏ِ ـ صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله‏وسلّم ـ يَقُولُ: أَلنَّظَرُ إِلى وَجْهِ عَلِىٍّ عِبادَةٌ.»(4)
    روزى ابوبكر به روى على ـ عليه‏السّلام ـ خيره شده بود، گفته شد: چرا به چهره‏ى او خيره شده‏اى؟ پاسخ داد: از رسول خدا ـ صلّى‏اللّه‏عليه‏وآله‏وسلّم ـ شنيدم كه مى‏فرمود: نگاه كردن به روى على ـ عليه‏السّلام ـ عبادت است.

    1. من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 205؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 312؛ ج 13، ص 264 و...

    2. اصول كافى، ج 1، ص 49؛ بحارالانوار، ج 1، ص 203؛ ج 14، ص 331 و...

    3. من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 205؛ بحارالانوار، ج 96، ص 65. نيز ر.ك: وسائل الشيعة، ج 12، ص 312؛ ج 13، ص 264.

    4. ر.ك: بحارالانوار، ج 38، ص 200؛ الصراط المستقيم، ج 3، ص 23؛ العمدة، ص 367 و 368؛ كشف اليقين، ص 450.

     



    Image

    اگر كمى از راه منحرف شويم، شياطين جنّ و انس بر ما مسلّط مى شوند. اگر كسى راه نجاح و فلاح را پيدا كرد، آسوده خاطر باشد كه غرض همان است.
    عملاً پيمان ببنديم كه در راه خدا باشيم و عزم بر خلاف نداشته باشيم، و به گناهان صغيره نزديك نشويم كه اصرارش ما را به كباير و همين طور تا به مراتب عاليه ى خطا و گناه مى كشاند؛ ولى چه كار كنيم كه رفيقى از اين طرف داريم كه ما را به خود متوجّه مى كند، و رفيقى از طرف ديگر؛ عدّه اى از يمين مى گويند با ما رفاقت كنيد، و عدّه اى از يسار نمى گذارند عقل و گوش و هوشمان با خودمان باشد.




    چندين روايت ناب از اهل تسنّن درباره ى خلافت اميرمؤمنان ـ عليه السّلام ـ چاپ ارسال

    Image عده اى از رواياتى كه عامّه در فضل حضرت امير ـ عليه السّلام ـ نقل كرده اند در درجه ى اوّل و اعلى قرار دارد، نظير: «أَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاّ أَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى.»(1) تو نسبت به من مشابه هارون به حضرت موسى ـ عليهماالسّلام ـ هستى، تنها با اين تفاوت كه بعد از من پيامبرى نخواهد بود. از جمله ى استثنا: «إِلاّ أَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى» استفاده مى شود كه در مستثنى مِنْه همه چيز مندرج است.

     

    جهت مشاهده فرمایشات معظم له پیرامون مظلومیت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نگارخانه مراجعه نمایید.

     

     

    مگر اين كه اهل تسنن بگويند: اين سخن باز استثنا دارد و آن اين است كه: «إِلاّ أَنَّ أَبابَكْرٍ أَفْضَلُ مِنْهُ!» جز اين كه ابوبكر از او افضل است! در هر حال، متن حديث را نقل مى كنند و چه قدر كودكانه به آن جواب مى دهند.

    و نيز روايت طير مشوىّ: «أَللّهُمَّ! آتِنى بِأَحَبِّ خَلْقِكَ إِلَيْكَ يَأْكُلُ مَعِى مِنْ هذَا الطَّيْرِ فَجاءَ عَلِىٌّ.» (2) خداوند، محبوبترين اشخاص در نزد خود را حاضر كن تا اين پرنده را همراه با من بخورد... ناگاه على ـ عليه السّلام ـ فرا رسيد.

    و نيز روايت: «أَنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِىٌّ بابُها.» (3) من شهر علم هستم و على ـ عليه السّلام ـ درِ آن است.

    هم چنين اين روايت كه صاحب صواعق محرقه آن را از كتب خودشان نقل مى كند و سند آن را هم به ابى بكر مى رساند كه حضرت رسول ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ فرمود: «مَنْزِلَةُ عَلِىٍّ مِنِّى مِثْلُ مَنْزِلَتى مِنْ رِبّى.» (4) مقام و منزلت على ـ عليه السّلام ـ نسبت به من، همانند منزلت من نسبت به پروردگارم مى باشد.
    و نيز اين حديث از پيامبر اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ در روز غدير خم: «أَلَسْتُ أَوْلى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ؟ قالُوا: بَلى. قالَ ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ، وَ عادِ مَنْ عاداهُ...» (5) آيا من نسبت به جان شما سزاوارتر نيستم؟ عرض كردند: بله. فرمود: هر كس من به او ولايت دارم و مولاى اويم، اين على ـ عليه السّلام ـ مولاى او است. خداوندا، هر كس كه او را مولاى خود بداند و دوستدارش باشد، دوستش بدار، و هر كس با او دشمنى ورزد دشمنش باش.
    همه را نقل مى كنند و درباره ى روايت اخير «لَوْ أَرادَ الْخِلافَةَ، لَقالَ ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ: عَلِىٌّ خَليفَتى مِنْ بَعْدى.»(اتفاقا همين معنا را نيز كه على ـ عليه السّلام ـ جانشين بعد از من است، در كتاب هاى اهل تسنّن از رسول اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ نقل شده است: «لايَنْبَغى أَنْ أَذْهَبَ إِلاّ وَ أَنْتَ خَلِيفَتى... أَنْتَ وَلِيّى فِى كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدى.»؛ (6)
    مى گويند: اگر مقصود رسول اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ خلافت بود، قطعا مى فرمود: «على ـ عليه السّلام ـ خليفه و جانشين من است.»

    (در جواب) مى گوييم: اگر اين گونه هم مى گفت كه على ـ عليه السّلام ـ خليفه و جانشين من است، باز شما مى گفتيد: بله خليفه است منتهى تنها در كمالات؛ زيرا با درايت و اجماع منافات دارد! و يا مى گفتيد: ما هم على ـ عليه السّلام ـ را خليفه مى دانيم، منتهى خليفه ى چهارم! و اگر پيغمبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ مى فرمود: على ـ عليه السّلام ـ خليفه ى بلافصل است، باز مى گفتيد: فصل به غير خلفا مراد است، يعنى بلافصل اجنبى نسبت به خلفا، زيرا نسبت به خلافت شيخين اجماع قائم است!

     

     

    1. صحيح مسلم، ج 7، ص 120 و 121؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 302 ـ 304؛ مستدرك حاكم، ج 2، ص 337؛ ج 3، ص 109 و...

    2.مستدرك حاكم، ج 3، ص 130 و 132؛ مجمع الزوائد هيثمى، ج 9، ص 125 و 126؛ كنزالعمّال، ج 13، ص 166 و 519 و...

    3.مستدرك حاكم، ج 3، ص 126 و 127؛ الفايق زمخشرى، ج 2، ص 16؛ المعجم الكبير، ج 11، ص 55؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 415 و...

    4.ر.ك: المسترشد، ص 293؛ مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 60؛ بحارالانوار، ج 38، ص 298؛ ميزان الاعتدال ذهبى، ج 3، ص 540؛ الكشف الحثيث، ص 229؛ لسان الميزان ابن حجر، ج 5، ص 161.

    5.ر.ك: خصائص نسائى، ص 101؛ المعجم الكبير طبرانى، ج 5، ص 195، 212 و...

    6.روا نيست كه من از دنيا بروم و توجانشين من نباشى... تو سرپرست برگزيده ى من بر هر مؤمن بعد از من هستى.) ر.ك: مسند احمد، ج 1، ص 331؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 134؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 120؛ السنن الكبرى، ج 5، ص 113 و...

     




    Image البته بيمارى سرطان در طبّ قديم به اين اسم شناخته شده نيست. آقايى مى گفت كه در كتاب وسائل روايتى است منقول از امام رضا ـ عليه السّلام ـ كه مى فرمايد: اگر بندگان معاصى اى را كه سابقين نداشتند مرتكب شوند، خداوند آنان را به امراضى مبتلا مى كند كه سابقين بدان مبتلا نشده اند. نقل شده كه شخصى در احضار روح يكى از اطبّاى معروف يونان، از او درباره ى سرطان و علاج آن سؤال كرده بود. وى پاسخ داده بود: در زمان ما اين مرض با اين نشانه نبود، لذا علاجش را هم نمى دانم.



    هر دقيقه اى كه مى گذرد جايگزين و عوض ندارد، از دست رفته و گذشته است و Imageديگر برنمى گردد. اى كاش اگر خانه و درِ خانه را نمى دانيم، كوچه را مى دانستيم. حاج محمّد على فشندى ـ رحمه اللّه ـ هنگام تشرّف به محضر حضرت صاحب ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ـ عرض مى كند: مردم دعاى توسل مى خوانند و در انتظار شما هستند و شما را مى خواهند، و دوستان شما ناراحتند. حضرت مى فرمايد: دوستان ما ناراحت نيستند!



    يك طبيب نصرانى ـ كه با ميزبان خود از بغداد براى عيادت و معاينه ‏ى يكى از بزرگان، به نجف آمده بود، چون ميزبان، رسم نجفى ‏ها را مى‏دانست كه در آن وقت اگر بچّه‏ ها مى ‏فهميدند كه كسى نصرانى يا يهودى است، خدا مى ‏داند چه بلاهايى به سر او مى ‏آوردند، پيوسته به طبيب مى‏گفت: وقتى معالجه تمام شد، زود به بغداد برگرديم و نمى ‏توانست علّت نماندن در نجف را براى او بيان كند؛ ولى از سوى ديگر آن طبيب مجذوب قبّه و بارگاه حضرت امير ـ عليه‏السّلام ـ شده بود و نمى ‏توانست به ميزبان خود اظهار كند .
    مى ‏گفت: علّت اين كه آقايان علما بيشتر به حبس بول مبتلا مى ‏شوند، آن است كه بر وضو محافظت مى‏ كنند؛ ولى طبيب ديگر نصرانى در كوفه يا بغداد به عيادت مريضى رفته بود و ديده بود بيمار وقت عصر پيش از آن كه نمازش قضا شود، در كنار نهر فرات يا دجله وضو گرفت و به نماز ايستاد، به او گفت: شما مسلمان‏ ها مى ‏گوييد ما دروغ نمى ‏گوييم، پس چرا تو به من دروغ گفتى؛ زيرا وقتى كه از تو پرسيدم: ورزش مى‏كنى؟ گفتى: نه خير، و حال اين كه الآن ديدم در كنار نهر ورزش مى ‏كردى؟! آن شخص بيمار گفت: ورزش نبود، اين يكى از مراسم دينى و مذهبى و عبادت ما بود كه انجام دادم، و هر روز سه بار آن را تكرار مى‏ كنيم. طبيب پرسيده بود: چرا آب به صورت خود زدى و دست‏هايت را شستى؟ گفت: آن هم وضو، و شرط صحّت و قبولى آن عبادت است. طبيب در جواب گفته بود: آب ريختن در وقت صبح بر روى صورت، پيشانى و نيز روى آرنج‏ها، كار شير كاكائو را مى ‏كند و براى نشاط و سلامتى انسان نافع است.




     

    Image

    در روايت است كه:
    «دين دارى در آخر الزمان مثل نگاه داشتن آتش در دست است.»(بحارالانوار، ج 28، ص 47؛ امالى طوسى، ص 484: «يَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ، الصّابِرُ مِنْهُمْ عَلى دينِهِ كَالْقابِضِ عَلَى الْجَمَرِ.»؛ (زمانى بر مردم فرا مى رسد كه هر كس در [حفظ] دين خود صابر باشد، مانند كسى خواهد بود كه آتش افروخته به دست بگيرد.) )
     آيا هنوز وقت آن نرسيده است؟!
    لابد طبلش را مى زنند تا بيدار شويم كه امروز دين دارى سخت تر از نگاهداشتن آتش در دست است!




    Image

    در زمان پهلوى كه تشكيل مجالس روضه خوانى و همه ى اجتماعات دينى و مذهبى ممنوع بود، مردم در مسجدى اجتماع كرده بودند و شخص بزرگوارى در بالاى منبر مشغول سخنرانى بود. از قضا، پاسبانى از پنجره ى مسجد سرى به مسجد كشيد تا اوضاع مسجد را مشاهده كند، مردم همه وحشتناك به سوى او نگاه مى كردند، در اين حال آن آقا كه بر بالاى منبر بود، فرمود:
    اگر به اندازه ى ترس از يك پاسبان، از خدا مى ترسيديم، كار ما امروز به اين جا نمى كشيد!




    Image

    اگر توفيق و دستگيرى خدا نباشد، مگر كارهاى اختيارى انسان انجام مى‏ گيرد؟!
    بايد دستگيرى و توفيق از ناحيه‏ ى خدا باشد، تا با اِعمال اختيار و اراده از ناحيه‏ ى بنده، كارهاى اختيارى انجام گيرد.
     تازه انجام افعال اختيارى مشروط به بقاى حيات و صحّت و عدم موانع است. مثلاً براى انجام نماز بايد بنده ساجد و . . . باشد و عنوان سجود به قيام مبدّل شود و شخص قائم، راكع و ساجد گردد، اين ها همه از او تعالى و به او است؛ زيرا وجود و ايجاد، تا چه رسد به حركات و سكنات، به او است؛ چنان كه مى‏فرمايد: 
    «وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـكِنَّ اللَّهَ رَمَى»(1)

     

     

     

    آن هنگام كه [سنگريزه ‏ها را] پرتاب نمودى، اين تو نبودى كه انداختى، بلكه خدا انداخت.
    ما همين اندازه مى ‏دانيم كه خداوند امر فرموده و نهى كرده و ما در فعل و ترك مضطرّ نيستيم و بين افعال مضطرّ و غير مضطرّ فاصله است. همين مصحِّح عقوبت است. و نيز بالوجدان ثابت است كه خود را در مورد تكليف، فاعل ما يشا و مختار و خالق فعل مى‏دانيم، حال اين كه همگى مخلوق خداست و اختيار بنده نيز بر فرض ابقاى خداست و بايد خدا او را باقى بدارد تا فعل را عَنْ إِرادَةٍ وَ اخْتِيارٍ انجام دهد. و انسان « فاعل ما بِهِ » است نه « فاعل ما مِنْهُ »(2) ولى خيال مى‏كند كه « فاعل ما مِنْهُ » است و اين كه فعل از او صادر مى‏شود، و حال اين كه نمى ‏داند چه ‏قدر طول مى ‏كشد و يا به آخر مى ‏رسد يا نه و يا موفّق به انجام كار تا به آخر مى‏شود يا نه؛ با اين كه از اوّل قصد انجام فعل تا آخر آن را دارد.


    1. سوره‏ ى انفال، آيه‏ى 17.

    2. يعنى علت مُعِدّ و زمينه سازِ فاعل حقيقى است، نه فاعل حقيقى و ايجادى.




    Image

    دنياى بهتر هم با امام حسين ـ عليه السّلام ـ بود نه با يزيد؛ ولى انسان، خوشى و راحتى مى خواهد و به هر چه مى رسد بالاتر از آن را طالب است و آرامش ندارد تا به نفس مطمئنّه برسد؛ اما جهل و يا غفلت دارد كه داشتن وسايل راحتى و رفاه، غير از راحتى و رفاه و آرامش دل است: «أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَـئنُّ الْقُلُوبُ» (1)
    يعنى تنها وسيله ى آرامش دل ذكر اللّه است؛ ولى ما بر اسباب تكيه مى كنيم و از مُسَبِّب الاسباب غافل هستيم، و حال اين كه خداوند متعال مى فرمايد:

    «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا»(2) قدرت، توانايى همگى فقط از آن خداست.
    مگر اين كه انسان خودش از ميان برود، كه: « أَعْدى عَدُوِّكَ، نَفْسُكَ الَّتى بَيْنَ جَنْبَيْكَ. »
    (3) بزرگترين دشمن تو، نفس تو است كه در وجود تو نهفته است.

    براى ما امتحان پيش نيامده تا معلوم شود كه با حسين ـ عليه السّلام ـ هستيم يا با يزيد.

     

     

    1. سوره ى رعد، آيه ى 28. هان! دل ها فقط به ياد خدا آرام مى گيرند.

    2.سوره ى بقره، آيه ى 165.

    3.  بحار الانوار، ج 67، ص 36 و 64؛ ج 71، ص 271؛ عدة الداعى، ص 314؛ عوالى اللاّآلى، ج 4، ص 118؛ مجموعه ى ورّام، ج 1، ص 59 نيز ر.ك: كنزالعمّال، ج 4، ص 431.




     
    Image

    سؤال:
    لطفا اين عبارت را كه در تعريف تقوا گفته اند، بيان كنيد: « تَقْوى بِاللّه ، وَ هُوَ تَرْكُ الْحَلالِ فَضْلاً عَنِ الشُّبْهَةِ؛ وَ تَقْوى مِنَ اللّه ، وَ هُوَ تَرْكُ الشُّبَهاتِ فَضْلاً مِنَ الْحَرامِ. »
    جواب:
     تعريف اول اخصّ مراتب تقوا است كه انسان حتى حلال را مرتكب نشود تا چه رسد به شبهه، و به ضروريات اكتفا نموده و از مباحات هم كناره گيرى كند چه رسد به شبهات و محرّمات، و اين كه اسمش را « تقواى باللّه » گذاشته اند گويا ترسى در كار نيست، بايد خود خدا بدهد و مؤيدش خدا است و بنده « بِاللّه يَفْعَلُ »؛ (به خدا انجام مى دهد) و فعل عبد نيست و خدا همه كاره و فاعل است؛ به خلاف تعريف دوم كه « تَقْوى مِنَ اللّه » است كه ترس و پرهيز از خود خداست.

     ما اگر همان مرتبه ى آخر تقوا را رعايت كنيم و از حرام يقينى اجتناب كنيم، خيلى خوب است البته در مواردى كه مصلحت باشد! و گرنه، « بهار توبه شكن مى رسد، چه چاره كنم؟! » مگر آن ها كه كار حرام به جا مى آورند، بى عقل هستند؟!

     



     

     
    Image

    به يكى از علماى عامّه گفته شد:
     اختلاف ما با شما بر سر صحابه ى پيغمبر ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ است، ولى لزوم مودّت و محبّت و دوستى اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ مورد توافق فريقين است.  بنابراين، ما مى گوييم:
     اگر صحابه در واقع مودّت و دوستى اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ را دارا باشند، ما با شما در احترام به آن ها موافقيم؛ و اگر در واقع مخالف با اهل بيت باشند و مودّت آن ها را نداشته باشند، شما نيز بايد مثل ما مخالف هر كس باشيد كه مودّت ذوى القربى را ندارد.




    به طلاّب توصيه مى‏شود كه از آب و هواى خوب و سالم قدردانى كنند، و در اشتغال به تحصيل همّت و اهتمام داشته باشند. در زمان ما طلاّب در هواى گرم نجف در چهار ماه ربيعين و جماديين(1) كه گاهى با قَلْبُ الأَْسَد(2) مصادف مى‏شد و بسيار گرم بود و تعطيلى كم داشت و فقط ايّام فاطميّه ـ عليهاالسّلام ـ تعطيل مى‏شد، با چه شور و اشتياق مشغول تحصيل بودند و تعطيلات تابستانى رسم نبود!



    Image

    مخفى نيست بر اُولِى الاَلباب كه اساسنامه حركت در مخلوقات شناختن محرّك است كه حركت احتياج به او دارد، و شناختن ما مِنْهُ الْحَرَكة ، وَ ما إِلَيْهِ الْحَرَكَةِ، وَ ما لَهُ الْحَرَكَة ، يعنى بدايت و نهايت و غرض ، كه آنْ به آنْ ممكنات متحرّك به سوى مقصد مى باشند.
    فرق بين عالم و جاهل معرفتِ علاجِ حوادث و عدم معرفت است ، و تفاوت منازل آنها در عاقبت به تفاوتِ مراتبِ علم آنها است در ابتداء؛ پس اگر محرِّك را شناختيم و از نظم حركات ، حسن تدبير و حكمت محرّك را دانستيم ، تمام توجه ما به اراده تكوينيه و تشريعيّه او است .
    خوشا به حال شناسنده اگر چه بالاترين شهيد باشد! و واى به حال ناشناس اگر چه فرعون زمان باشد!
    در عواقب اين حركات جاهل مى گويد: اى كاش خلق نمى شدم !
    عالم مى گويد: كاش هفتاد مرتبه حركت به مقصد نمايم و باز گردم و حركت نمايم و شهيد حقّ بشوم !

     

    مبادا از زندگى خودمان پشيمان شده برگرديم !
    صريحاً مى گويم : به طور مثال اگر نصف عمر هر شخصى در ياد مُنْعمِ حقيقى است و نصف ديگر در غفلت ، نصف زندگى حيات او محسوب است ، و نصف ديگر مَمات او محسوب است ، با اختلاف موت ، در اضرارِ به خويش و عدم نفع .
    خداشناس مطيع خدا مى شود و سركار با او دارد و آنچه مى داند موافق رضاى اوست عمل مى نمايد، و در آنچه نمى داند توقّف مى نمايد تا بداند و آنْ به آنْ استعلام مى نمايد و عمل مى نمايد يا توقّف مى نمايد. عملش از روى دليل و توقّفش از روى عدم دليل .
    آيا ممكن است بدون اينكه با سلاح [باشيم بر] اطاعت خداى قادر باشيم و قافله ما به سلامت از اين رهگذر پر خطر به مقصد برسد؟
    آيا ممكن است وجود ما از خالق باشد و قوّت ما از غير او باشد؟
    پس قوت نافعه باقيه نيست مگر براى خدائيان و ضعفى نيست مگر براى غير آنها.
    حال اگر در اين مرحله صاحب يقين شديم بايد براى عملى نمودن صفات و احوال بدانيم كه اين حركت محققه از اول تا به آخر مخالفت با محرّك دواعى باطله است كه اگر اِغناء به آنها نكنيم كافى است در سعادت اتصال به رضاى مبدء اعلى :
    أَفْضَلُ زادِ الرّاحِلِ اِلَيْكَ عَزْمُ اِرادَهٍ . [-ارزشمندترين وبهترين توشه سالكِ به سوى تو، محكمى و استوارى اراده و طلب اوست .]




    Image

    شخصى مىگفت:

    شما علما و مراجع در جوانى تارك دنيا هستيد ولى در اواخر عمر كه به رياست مى رسيد آن را فراموش مى كنيد، اما ما كارمندان ادارات و مردم عادى اوايل عمر و دوران جوانى را به لذايذ و شهوترانى مى پردازيم، ولى در اواخر عمر پس از بر كنار شدن از كار و بازنشستگى، به عبادت و توبه و زهد مشغول مى شويم!
    زهد با داشتن دنيا منافات ندارد، بلكه: «أَلزُّهْدُ أَنْ تَمْلِكَ نَفْسَكَ، لا أَنْ تَمْلِكَكَ نَفْسُكَ.» زهد آن است كه مالك نفس خويش باشى، نه اين كه نفس تو مالك تو گردد.
    ميزان در زهد، دنيا داشتن يا نداشتن نيست، بلكه ميزان دل بستن يا نبستن به دنيا است.





    akhlagh.net

    .: بازدید کنندگان پایگاه اخلاق :.

    mod_vvisit_counterامروز1805
    mod_vvisit_counterدیروز1566
    mod_vvisit_counterاین هفته1805
    mod_vvisit_counterاین هفته8596
    mod_vvisit_counterاین هفته31036
    mod_vvisit_counterماه گذشته30736
    mod_vvisit_counterکل بازدیدها9176292